طویله

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود، بی پروا نظر خود بازگفت. فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهارپایان به آخور بندند.
شاعر ساعتی چند آن جا بود، تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید: «حالا چطور است؟»
شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد، راه خروج پیش گرفت. شاه پرسید: «کجا می روی؟»
شاعر گفت: «به طویله!»

عجایب هفتگانه جهان

عجایب هفتگانه جهان

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند، اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیواربزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟
یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیادهستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت...
آری!!! عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

شمع

 شمع

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند. روزی، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد.
شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزانتر خرید. اما با این پوشالها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند: "تو چه خریده ای؟" او گفت: "در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.."
اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد....

خواست پروردگار

 

خواست پروردگار

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: درصحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند. ببین او چه میکند.
بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. فورا نشست، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت: مولای من تا تو مرابینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم، حال که تو مرا کور می پسندی، من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تاخداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟
مرد پاسخ داد: نه.
حضرت فرمود: چرا؟
گفت: آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم، تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.

دنیا را تغییر بده

دنیا را تغییر بده

بر سنگ قبر کشیشی در کلیسای وست مینستر انگلستان نوشته شده است:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم.

کمی بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر بدهم.

بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهر خودم را تغییر بدهم.

در سالخوردگی به این نتیجه رسیدم که خانواده خودم را تغییر بدهم.

اکنون که در آستانه مرگ هستم دریافتم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را نیز تغییر بدهم!

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!(عکس و شعر طنز)

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!(عکس و شعر طنز)

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ
 

جهت مشاهده تصاویر در اندازه واقعی بر روی آن ها کلیک فرمایید



بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

هنوز خاک شلمچه جنون به دل دارد

هنوز خاک شلمچه جنون به دل دارد

 

 

 

 

سلام

خیلی زود تموم شد .خیلی زودتر از اون که فکرشو میکردم.خیلی فکر کردم که چی بنویسم اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم.به نظرم تا ادم شلمچه نره نمیفهمه که شلمچه کجاست .نمیفهمه که شلمچه چی هست.

توی این ۳روزی که اونجا بودم چیزای زیادی رو یاد گرفتم.توی این۳روز لحظات خوب ومتنوع زیادی رو سپری کردم که همشون برام خاطره بود.از جمله لحظه هایی که هیچ وقت یادم نمیره غروب های  شلمچه با اون صوت دلنشین و محزونش هست.

نمیدونم چی بنیسم اصلا قصد نداشتم چیزی بنویسم که چیزی نداشتم که بنویسم.

اونجا یه چیزی رو فهمیدم و اون اینکه خیلی عقب هستم خیلی باید روی خودم کار کنم...

فهمیدم که:شلمچه برم آدم نشم فایده نداره