عشق آبی رنگ است…
عشق آبی رنگ است…
اشک ها جاری شد…
در فرو دست انگار ،
یک نفر دلتنگ است…
همه ی شهر کنون خوابیدند ،
چشم من بیدار است ،
با تپش های دل پنجره گویی امشب ،
لحظه ی دیدار است… در دل شهر غریب ،
با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،
در شب تنهایی…
با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد…
یاد آن روز بخیر…
فاصله بین من و تو ،
فقط نامت بود ،
در میان همگان ،
دل من در سفر عشق خریدارت بود ،
تا افق همسفرت خواهم بود…
با دلم باش که در این وادی دل مردم سنگ است…
یاد این باش که در پشت سرت ،
یک نفر تا به ابد دلتنگ است
به که گویم ؟
رنج هایم را به که گویم ؟
دردهایم را کجا فریاد زنم ؟
منی که از تنهاترین تنهای شهر تنهاترم !
منی که حتی سایه به دنبالم نیست !
وسعت تنهایی ام از حد گذشت
و دیگر هیچ کس
راه به دنیای من نخواهد داشت .
قاصدک !

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
برهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

آری تو راست میگویی
سهراب قایقت جا دارد؟
آری تو راست میگویی،آسمان مال من است
،پنجره ,فکر ,هوا ,عشق, زمین مال من است!
اما سهراب تو قضاوت کن،بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمیدانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیدا نیست،
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟...
من هم ازهمهمه ی داغ زمین بیزارم......
شعر هايت همه رنج و عذاب


گفتي :شعر هايت همه رنج و عذاب
گفتي :عشق چيست تو مي داني؟
گفتي :عشق فقط غم نيست
گفتي:چرا عشق همزبانش دوري ايست
گفتي:چرا ماندن هميشه سخت است؟
گفتي:مرا اين شوريده حالي چه حاصل ؟
گفتم : زماني مي رسد داني بي حا صل
گفتي:پس از عشق فا صله گيرم
گفتي :بي ترديد عاشقم كردي
گفتي:پس اين همه عذاب چيست؟
گفتم:عاشقا نه هايم همه دلتنگي ايست
گفتي :از من خام نباش دلگير
گفتي مي پندارم كه تو عاشق تريني
گفتي:قربا ني تو ميشوم روزي
گفتي :مهما ني اش به عهده ي من
گفتم:مهمانش تو هستي در مرگ عاشقا نه ام
گفتي : اخر داستان عشقت همين بود؟
گفتي:پس عشق از وصال مي گريزد
گفتي :عشق چيست بي حاصل؟
گفتي: پس ما هر دو عاشق ترينيم؟
گفتم :خوب مي داني كه هر دو غافل ترينيم
گفتي:پس هر دو مي شويم قرباني
گفتم:گر شويم قرباني ما هم ماندگاريم



مرد زمان(تقدیم به مرد دوران جنگ)
تقدیم به مرد دوران جنگ
مرد زمان
مردهای امروز را با عباس یکی نکنید
خوب ها را با بدها یکی نکنید
به خدا عباس جزءاین ها نبود
به خدا عباس مال این جا نبود
فقط آمد تا بفهماند خوبی می ماند
عشق می ماند عباس می ماند
واینک عباس رفته
اما نه مثل همه
نامش هنوز هست
یادش هنوز هست
پس تلاش نکنید مردها را یکی کنید
پس تلاش نکنید عباس را با نامردها یکی کنید
عباس مرد دوران بود
عباس مرد زمان بود
شاعر:پگاه آقا بیگی
بزرگ مردان(تقدیم به مردمان بزرگ)
تقدیم به مردمان بزرگ
بزرگ مردان
به چه دل خوش کنیم مردم
بزرگ مردانمان رفتند
عباس و همت و مطهری
فهمیده و بهشتی و باکری
خلبان نترس ملت رفت
همت روز های سخت رفت
از درد به خود می پیچم
از تب به خود می سوزم
عباس ملیحه نیز رفت ...
پس ماچه در این دنیا دیده ایم
که این گونه به این بی وفا چسبیده ایم
به والله باوفاها رفتند
به والله با اراده ها رفتند
چنگ نزن به این طناب پوسیده بیخود
فرمانده های ملت رفتند
شاعر:پگاه آقا بیگی
پرسش(تقدیم به مرد پرواز )
پرواز(تقدیم به خلبان عباس بابایی)
تقدیم به خلبان عباس بابایی
پرواز
گاهی می خواهم اوج بگیرم
اما نمی شود
گاهی می خواهم از سقوط نترسم
اما نمی شود
گاهی می خواهم پرواز کنم
اما نمی شود
جانا همه مثل تو شجاع مرد نیستند
جانا همه همه مثل تو خود مرد نیستند
عشق در یک کلام پرواز است
عشق در یک کلام عباس است
غم در یک کلام رفتن تو بود
تسکین این غم در یک کلام آسمانی شدنت بود
شاعر:پگاه آقا بیگی
شعر نو / مفهوم زندگی
شعر نو / مفهوم زندگی
معنای زنده بودن من
با تو بودن است
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سراید مرا مباد
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو
در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو
همیشه با تو
برای تو
زیستن
آنجا که درخت بید به آب می رسد
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…
…و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…
…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم…
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را…
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود…
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
…نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
کوچه
سلام
قرارشده از این به بعد توی وبلاگم شعر بنویسم![]()
اولین شعری که در نظر گرفتم
(کوچه)از فریدون مشیری
است باهم می خونیم ![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
اتل متل یه مورچه
اتل متل یه مورچه
قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته
راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته
نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی
قلعه نماز
شبی در خواب دیدم
میان یک کویرم
شدم آن قدر تنها
که ترسیدم بمیرم

از آن سمت بیابان
شبیه بید لرزید
دلم با دیدن آن
سیاهی زشت و بد بود
ندیدم بدتر از آن
به من گویا کسی گفت
که اسم اوست شیطان
دویدم زود از آن جا
به سمت بی نهایت
به دنبالم می آمد
سیاهی هم به سرعت
دویدم تا که دیدم
در یک قلعه باز است
به روی آن نوشته
که این قلعه، نماز است
درون قلعه رفتم
شدم آرام و دلشاد
نماز شکر خواندم
شدم آزاد آزاد






■ اینـجـآ مـَـنــ مـےـنـویـسَـم (!)