یه زمانی...

یه زمانی ثانیه ثانیه  ساعت رو میشمردم تا  لحظه دیدار فرا برسه...

یه زمانی شنیدن صدات چنان آرامشی درونم ایجاد می کرد که تاثیرش از صدتا قرص های آرام بخش امروزم بیشتر بود

یه زمانی فکر کردن به تو و خاطرات تو لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود

یه زمانی شب به شب  با صدای گیتار زدنت خوابم میبرد

یه زمانی  چشم هایم را می بستم تا در خوابهایم هم همراهم باشی

یه زمانی

گذشت...

حالا مخاطب خاص حرفهایم عاجزانه و ملتمسانه می خواهم که دیگر شریک خوابهایم نباشی

می خواهم که دیگر صدایت میهمان گوش هایم نباشد

میخواهم که دیگر تصویرت توهم چشمانم نباشد

نمیدانم دل سرد شده ام یا دلسنگ!؟

اما می خواهم که نباشی...

غــــفلت کرده ای مـــــــادر ...

پـــشت این قـــلب عـــاشق ،

فرزنـــدت آرام آرام جـان میسپارد ...

و تـــــو ،

فرامــوش کردن را به او نــیاموخته بــودی ... !!!


مــــیـدانــــــی ؟...

همه را امـــتــحــــان کــــــــــــــرده ام !...
قرص خــــواب و مـسکن...
روانـشـنــــاس...
خــــنـــده هـای زورکــــی . . .
هـنـدزفـری تـوی گـوش و گــــریــه کـردن...
دوســتـــــــــــان جـــــدیــد. . .
دل من این حـــــــــرفـهـا حـــالـیـش نـمیشود !...
آغــوشـتـــــــ را مـیـخـــــــــــواهـم . . .
بـــــــرگــــــرد ...

آن "میم" مالکیتی که
به آخر اسمم اضافه میکردی

بزرگترین و زیباترین عاشقانه ای بود که که هر روز میشنیدیم

 دلت که تنگ یک نفر باشد

خود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای

فراموش کنی فایده ندارد...

تو دلت تنگ است!

دلت برای همان یک نفر تنگ است...

تا نیاید...

تا نباشد...

هیچ چیز درست نمی شود....