یه زمانی...
یه زمانی شنیدن صدات چنان آرامشی درونم ایجاد می کرد که تاثیرش از صدتا قرص های آرام بخش امروزم بیشتر بود
یه زمانی فکر کردن به تو و خاطرات تو لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود
یه زمانی شب به شب با صدای گیتار زدنت خوابم میبرد
یه زمانی چشم هایم را می بستم تا در خوابهایم هم همراهم باشی
یه زمانی
گذشت...
حالا مخاطب خاص حرفهایم عاجزانه و ملتمسانه می خواهم که دیگر شریک خوابهایم نباشی
می خواهم که دیگر صدایت میهمان گوش هایم نباشد
میخواهم که دیگر تصویرت توهم چشمانم نباشد
نمیدانم دل سرد شده ام یا دلسنگ!؟
اما می خواهم که نباشی...



■ اینـجـآ مـَـنــ مـےـنـویـسَـم (!)