من...
می گویم سنگینی درس هایم است
اما نمی دانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و آدم هایش گرفته ام!!
گاهی باید فاتحه ی خاطره ای رو خوند
و گرنه همون خاطره فاتحه تو رو می خونه

فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن است
از همان آبهایی که خفه ات میکند...
از همان هایی که باید ساعت ها سرفه کنی...
از همان هایی که بی اختیار اشک هایت را جاری میکند...
گاهی...
دلم برای زمانی...
که نمیشناختمت تنگ میشه...

خدایا
چقدر میگیری بگذاری
شب اول قبر قبل از این که تو از من سوال کنی
من از تو بپرسم
چرا؟؟؟

سهراب گفتی:چشم ها را باید شست... شستم ولی...؟
گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟
گفتی:زیر باران باید رفت ... رفتم ولی...؟
او نه چشم های خیس و شسته ام را دید
نه نگاه دیگرم را
او هیچکدام را ندید!!!
فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران ندیده...
روی قلبی نوشته بود
شکستنی است مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم:
شکسته است راحت باشید
خدایا بگو دقیقا
داری با زندگیم چیکار می کنی؟شاید بتونم کمکت کنم!

حرفت که میشود...با خنده
می گویم یادش بخیر فراموشش کردم...
اما نمی دانند هنوز هم وقتی کسی
اشتباه تماس می گیرد...
سست می شوم که نکند تو
باشی ...!!

داد کشیدن
گاهی از نفس کشیدن واجب تره...











■ اینـجـآ مـَـنــ مـےـنـویـسَـم (!)