دلم گرفته...دلم عجیب گرفته...مثل روز های بارانی...

گاهی لازمه کرکره زندگیم رو بکشم پایین

یه پارچه سیاه بزنم روش

و رو درش بنویسم

کسی نمرده فقط دلم خیلی گرفته... 

به سلامتی

بزن به سلامتی حرفهای دلت که به کسی نگفتی....
بزن به سلامتی اینکه کوه درد بودی ولی دم نزدی.....
بزن به سلامتی تنهایی هات ولی تنهایی رو دوست نداشتی...
بزن به سلامتی ارزوهایی که نتونستی لمسشون کنی.....
بزن به سلامتی عشقی که طالعش به اسمت نبود ولی هنوزهم دوسش داری....
بزن به سلامتی شبهایی که تو تنهاییهات گریه کردی ولی نمیدونستی برای چی....
بزن به سلامتی دوست و ادمهایی که از پشت خنجر زدن...
هنوز مست نشدم نگاه می کنم به انتهای شیشه و اخرین پیکم ولی هنوز حرف دارم..

بیچاره دلم...

تــــابستــان !

حالا که تمــــــام شدی

بگذار بگویــم

.

.

.

که روز های گرمــــــــــت

به ســـردی گذشت

درد دارد"امروز"حرفی برای گفتن نداشته باشی  با کسی که

 تا "دیروز "تمام حرف هایت را فقط به او می گفتی

 

دلم "کما" می خواهد

از همان هایی که دکتر می گوید:

متاسفم...

فقط برایش دعا کنید...

خیلی سخته عشقت رو با کس دیگه ای ببینی

بعد بهش اس بدی...

کجایی؟؟؟

بگه تو قلبتم......

اگـــــــــــــــــــــــــر درد داری

تحمـــــــل کــــــــن...

روی هــــــم کــــــه تلنبـــــار شـــد

دیگـــــر نمیفهمــــــی کـــــدام درد

از کجـــــــــاست

کـــم کـــم خــــودش

بــــــی حــــــس می شــــــــود

اگر در زندگی...

جرات عاشق شدن رو نداری...

لااقل شعور معشوق ـــه شدن رو داشته باش...

 

باد آورده را باد میبرد

قبـــــــــــول...

ولی دلـــم را که باد نیاورده بود...؟

سیگاریم کرد با رفتنـــــــش...

اونی که به قلیون کشیدنم گیر میداد...

سخت است ببازی!!!

تمام احساس پاکت را...

و هنوز نفهمیده باشی...

اصلا دوستت داشت؟؟؟

 

من...

می گویند ضعیف شده ام

می گویم سنگینی درس هایم است

اما نمی دانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و آدم هایش گرفته ام!!

گاهی باید فاتحه ی خاطره ای رو خوند

و گرنه همون خاطره فاتحه تو رو می خونه

 

فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن است

از همان آبهایی که خفه ات میکند...

از همان هایی که باید ساعت ها سرفه کنی...

از همان هایی که بی اختیار اشک هایت را جاری میکند...

 

گاهی...

دلم برای زمانی...

که نمیشناختمت تنگ میشه...

 

خدایا

چقدر میگیری بگذاری

شب اول قبر  قبل از این که تو از من سوال کنی

من از تو بپرسم

چرا؟؟؟

 

سهراب گفتی:چشم ها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت ... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران ندیده...

 

روی قلبی نوشته بود

شکستنی است مواظب باشید

من روی قلبم نوشتم:

شکسته است راحت باشید

 

خدایا بگو دقیقا

داری با زندگیم چیکار می کنی؟شاید بتونم کمکت کنم!

حرفت که میشود...با خنده

می گویم یادش بخیر فراموشش کردم...

اما نمی دانند هنوز هم وقتی کسی

اشتباه تماس می گیرد...

سست می شوم که نکند تو

باشی ...!!

داد کشیدن

گاهی از نفس کشیدن واجب تره...

 

هی لعنتی ...
اون طوریم که تو فکر میکنی نیست
..
شاید عاشقت بودم،روزی
.....!
ولی ببین بی تو

هم زنده ام،
هم زندگی میکنم ...
فقط گاهی در این میان،

یادت ...
زهر میکند به کامم زندگی را
...
همیــــــــن

 

 

با تشکر از بعضی‌ دوستای عزیز که هروقت دورشون خالی‌ می‌شه یادی از ما می‌کنن ،
راضی‌ به این همه زحمت نیستیم به خدا

مغزم دیگر جواب که نمیدهد هیچ

تازه سوال هم میپرسد...

 

 

وایسا دنیا من می خواهم پیاده شوم!

-همینجا؟

-بله لطفا!چند میشه؟

-کجا سوار شدی؟

-دهه هفتاد بود!

-برو...صلوات بفرست...

 

شعور اگه خریدنی بود

من حاضر بودم برای بعضی ها از جیب خودم مایه بزارم

بعضی وقتا باید دستت رو بزاری روی قلبت بگی

خفه شو لعنتی

خودم میدونم باید چیکار کنم

اعتراض وارد نیست.

حکم دادگاه:

زندگی اجباریست....

هیچ کس بعد رفتن کسی نمرده

ولی

خیلیا بعد رفتن خیلیا دیگه زندگی نکردن

این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم!!!

دیگر نه حرص به دست آوردن دارم

نه هراس از دست دادن را...

هر کس مرا می خواهد به خاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است...

همین...

 

 

 


مــــیـدانــــــی ؟...

همه را امـــتــحــــان کــــــــــــــرده ام !...
قرص خــــواب و مـسکن...
روانـشـنــــاس...
خــــنـــده هـای زورکــــی . . .
هـنـدزفـری تـوی گـوش و گــــریــه کـردن...
دوســتـــــــــــان جـــــدیــد. . .
دل من این حـــــــــرفـهـا حـــالـیـش نـمیشود !...
آغــوشـتـــــــ را مـیـخـــــــــــواهـم . . .
بـــــــرگــــــرد ...

آن "میم" مالکیتی که
به آخر اسمم اضافه میکردی

بزرگترین و زیباترین عاشقانه ای بود که که هر روز میشنیدیم

 دلت که تنگ یک نفر باشد

خود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای

فراموش کنی فایده ندارد...

تو دلت تنگ است!

دلت برای همان یک نفر تنگ است...

تا نیاید...

تا نباشد...

هیچ چیز درست نمی شود....

 

دل تنگم...

انصاف نیست

دنیا آنقدر کوچک باشد

 که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی

و آنقدر بزرگ باشد

که نتوانی آن کسی را

که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی

دلتنگم……

كاش بودي.

خاموش است ....

 
 

با تو از عشق می گفتم

از پشیمانی  

واز اینکه

فرصتی دوباره هست یا نه ؟ 

در جواب                 

 صدایی بی وقفه می گفت :

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش  

می باشد .....

مواظب خودت باش...

به من قول بده

 

 در تمام سالهایی که باقی مانده 

 

تا ابد...

 

مواظب خودتـــــــ باشی 

 

دیگر نیستم که یاد آوریت کنم

اسمشو از موبايلم پاك مي کنم...


مسيجاشو ديليت مي کنم...


به دوستام ميگم

حق ندارين جلوم اسمشو بيارين.


به خودم تلقين مي كنم که

فراموشش کردم...


اما...


با جاي خاليش تو قلبم چيكار كنم.


با اين همه تشابه اسمي چيكار  كنم..


با اهنگايي كه باهاش گوش ميكردم چيكار كنم..


وقتي غذايي كه دوس داره رو مي خورم و يادم ميارش چيكار  كنم...


وقتي ازم سراغشو مي گيرن

چيكار  كنم...


وقتي تيكه كلامشو مي شنوم چيكار كنم...!

 

خدایا

 

فقط خودت

 

کمکم کن!

دلم

آنقدر خسته و شکسته است که می خواهم

گوشه ای پشت به دنیا زانو هایم را بغل کنم و بگویم:

خدایا...                                     من دیگه بازی نمیکنم!!!

 

دوباره صدایم کن...

 


نیمکت عاشقی یادت هست؟

کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..

بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،

برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..

او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،

اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد. بگو، صدایم کن،

بیا تا دوباره ما شویم،

مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ

جداییمان را به دلش بگذاریم.

بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

دوباره صدایم کن..

این روزها

رفتار من عادی است، اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

حال وهوای دیگری داری !

اما من مثل هر روزم، با آن نشانی های ساده

و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم، گاهی کمی گیجم

حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز میخوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم

این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم، از روزنامه بی خبر هستم

حس می  کنم گاهی کمی کمتر ،گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر میشد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

 

گاهی!....

 
گاهی! بی هیچ حرفی

دستت را میگیرم

از لابه لای رویاهای شیرین

بیرونت میکشم

مینشینم یک دل سیر نگاهت میکنم

تو هم میخندی

خوب فهمیده ای که "خنده"هایـت

دیوانه ام میکند...

چه دلیلی بالاتر از آنکه

من بی محابا،عاشقـت شده ام

وبی دلهره

خود را وقف تمام ثانیه هایت خواهم کرد...

(متن از دوست عزیزمان مینا که به وبلاگمون سرزده بودند)

 

سوختم مثل یه شمع

 

کسی اما

 

قصه سوختنم را

 

                      نشنید................

هـــــرگـــــز

 اگـــــر بـــــــاران بــــــاریــــدن را
 
 فــــرامـــــوش کنــــد
 
 اگــــر خــــزان بـــرگ را فــــرامــــوش کنـ
 
 اگـــــر مـــــادر فـــــرزنـــــدش را فــــرامــــــوش کنــــد

   اگـــــر زمستــــان پــــــر بـــــرف بــــاریــــدن را

 فــــــرامــــوش کنـــــد

  اگـــــــر بـــهـــار ســــــر سبــــــزی را

 فــــــرامــــــوش کنــــد

 اگـــــــر خـــــدا بـــنـــده اش را

فـــــــرامــــــوش کنــــد  

 مـــن هـــــر گـــــز نـــخـــواهـــم فـــرامـــوش کـــــرد عـــــزیـــــزمرا

من منتظر اين روز بودم....

روزي كه مي توني بعد از مدت ها چشاتو ببندي ...

يه نفس عميق مي كشي..

خيالت راحت ميشه...

روز پايان همه ي تلخي ها...

پايان فراق!!!

چه شيرين بود بازگشت فرهاد!!

اما...

آدم اما...

درخت

بـــا بــرگ هــای ِ خـشک

و شـاخــه هـــای ِ شـکستـه هـــم ،

هـــنـوز درخــت اســت ...

آدم امّـــا ،
"دلـش کـه بــشکنـد"،

دیــــــگر آدم نـمـی شـــود !!

به این میگن معرفت

معرفت را باید از آفتابگردان یاد گرفت،خورشید غروب

 کرد و آفتابگردان خورشید را در آسمان جستجو می کرد

 ناگهان ستاره ای چشمک زد،آفتابگردان سرش را به زیر

 انداخت و گفت گلها هرگز خیانت نمی کنند.

قلعه نویی کوتاه آمد؛ مجیدی نیم فصل در استقلال


 

جام ورزشی؛ ۲۴ نوشت: امیر قلعه نویی که چندی قبل با حضور فرهاد مجیدی در استقلال به دلیل شرط ویژه این بازیکن (کاپیتانی) مخالفت کرده بود، حالا اندکی انعطاف از خود نشان داده است تا پروسه بازگشت فرهاد در نیم فصل لیگ برتر کلید بخورد.
یک منبع مطلع در باشگاه استقلال با تایید این خبر گفت: «امیرخان مخالف بازگشت فرهاد نیست فقط وقتی شنید او برای بازگشت شرط گذاشته ناراحت شد و حالا هم با توجه به منافع تیم ایشان گفته که اگر مجیدی در قالب و ساختار باشگاه قرار بگیرد با بازگشت وی مخالفتی ندارد.»
لازم به ذکر است که رسولی نژاد رئیس هیات مدیره استقلال و یکی از حامیان فرهاد مجیدی نیز اخیرا از راس این باشگاه کنار رفته است.
فرهاد مجیدی مدتی است که سکوت اختیار کرده و باید منتظر ماند و دید چه نظری درباره کنار رفتن رسولی نژاد و همچنین بحث بازگشت خود به این تیم دارد.

 

؟؟؟

ساعت سه شب بود که صدای تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد،

پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت : چرا این وقت شب مرا

از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت بیست و پنج سال قبل در همین

 موقع تو مرا از خواب بیدار کردی فقط می خواستم بگویم تولدت مبارک

                                                                


حکایت من ،

حکایت آنی ست ،

که از قله یا در اوج آسمانها ،

سقوطی بی پروا کرده ،

و حال فتاده به آن عمق دره !

نه روحی و نه تنی ،

نه جانی باقیست ،

حال مُرده را گویند برخیز و بخند و ...

آن هم با جسمی ،

"متلاشی"

 

یــــــــــــــــــــــــاد بگیر:

گاهی نباید ناز كـــــشید ؛

انتظاركـــــشید ؛

... آه كـــــشید ؛

درد كـــــشید ؛

فریاد كـــــشید ...

تـنهـآ باید دست كـــــشید و رفت ...

کاش می فهمیدند

 
حــــالی که پریشان است ؛

احـــتیاج بـه آرامـــش دارد ،

نــــه ســرزنش !


کــــاش می فهــــمیدند ... !!!

خدایا...

مقصد خداست

 
قطاری سوی خدا میرفت و مردم سوار شدن اما وفتی به بهشت رسیدند همگی پیاده شدند و فراموش کردند مقصد خدا بوده نه بهشت . . .

گفتگو با خدا

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت: حتی از من؟

 گفتم خدایا دلم را ربودند

گفت: پیش از من؟

 گفتم خدایا چقدر دوری؟!

گفت: تو یا من؟

گفتم خدایا تنهاترینم!

گفت: پس من؟

 گفتم خدایا کمک خواستم!

گفت: از غیر من؟

گفتم خدایا دوستت دارم

گفت: بیش از من؟

دنیای من...

دنیای من...

...اینجا در دنیای من...

 ...گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند...

 ...دیگر گوسفند نمیدرند....

 ....به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند...

این روزها



آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست



که رخت های دلتنگیم را



فرصتی برای



          خشک شدن نیست.

اجازه خدا؟

 

میشه من ورقمو بدم ؟

 

میدونم وقت امتحان تموم نشده

 

ولی ...

 

 

                من خسته شدم .

                                                                           بی هیچ حرف اضافه