تولدم مبارک
چه شب زیباییست همه اینجایند
ماه بر دلم نور امید میتاباند
ستاره ها هر یک به من لبخند میزنند
نسیم در گوشم آوازه ی تولد سر میدهد
ابر ها به شکل بادکنک در آمده
و آسمان به من تبریک میگوید
قاصدک را آرام فوت میکنم
و با تنهایی تولدم را جشن میگیرم
خوشحالم و بی هیچ بهانه ای می خندم
اما ...
قلبم داد میزند
چرا خوشحالی؟
به چه امیدی می خندی؟
چرا خودت را گول میزنی؟
تو که میدانی ...
من از تبش های تکراری بیزارم...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 10:0 توسط zari
|

■ اینـجـآ مـَـنــ مـےـنـویـسَـم (!)