قلعه نماز
شبی در خواب دیدم
میان یک کویرم
شدم آن قدر تنها
که ترسیدم بمیرم

از آن سمت بیابان
شبیه بید لرزید
دلم با دیدن آن
سیاهی زشت و بد بود
ندیدم بدتر از آن
به من گویا کسی گفت
که اسم اوست شیطان
دویدم زود از آن جا
به سمت بی نهایت
به دنبالم می آمد
سیاهی هم به سرعت
دویدم تا که دیدم
در یک قلعه باز است
به روی آن نوشته
که این قلعه، نماز است
درون قلعه رفتم
شدم آرام و دلشاد
نماز شکر خواندم
شدم آزاد آزاد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:58 توسط zari
|
■ اینـجـآ مـَـنــ مـےـنـویـسَـم (!)